Textfeld: واشنگتن!

دکترشاهین فاطمی اقتصاددان
 
 
 واشنگتن، شهری که امروز بیش از هر شهر دیگری در جهان از قدرت و نفوذ بین‌المللی برخوردار است با یک متر برف غیرمنتظره به حالت فلج و ناتوانی کامل درآمده است. هیچ چیز در خیابانها تکان نمی‌خورد، حتی اتومبیل‌های پلیس و آتش‌نشانی به سختی در تلاشند. شاید این یادآوری طبیعت است به بی‌ثباتی و مجازی بودن ظواهر قدرت و تمدن مادی و یا درسی برای آقای شهردار در دوراندیشی و آماده بودن برای حوادث غیرقابل پیش‌بینی! از آنجا که همانند دیگر ساکنان این شهر تا اطلاع ثانوی از امکان جابجائی و حتی خروج از هتل برخوردار نیستم پس از حذف اجباری قول و قرارهای امروز فرصتی دست داده است تا اندکی به تأمل درباره واشنگتن و محتویات آن بپردازم. چگونه است که در هر زمان و هر دوره از تاریخ بشری، شهری به مقتضای امکانات زمان این چنین به قدرت می‌رسد و سپس جای خود را به دیگری می‌سپارد؟ امپراتوری روم برای مدتی بیش از چهارصد سال از چنان قدرت و تسلطی در جهان غرب برخوردار بود که هنوز آثار و نتایج آن از خاطره‌ها محو نشده است. شهر رم مرکز قدرت جهانی بود و همگان می‌پنداشتند که همه راهها به رُم ختم می‌شود. امپراتوری دیگری که بر سراسر جهان سایه افکنده بود باز هم برای چهار قرن از شهر لندن هدایت می‌شد و آنقدر وسعت داشت که مدعی بودند آفتاب هرگز در مغرب آن غروب نمی‌کند پیش از آنکه از نقطه دیگری در شرق امپراتوری طلوع کند. آمریکائی‌ها از این که به آنها کلمه امپراتوری اطلاق شود زیاد خوشنود نیستند و ترجیح می‌دهند به نام «تمدن آمریکائی» شناخته شوند. بحث بر سر کلمات نیست، بنابراین اگر هر کشوری را که بتواند در سطحی وسیع در ماورای مرزهای خود اعمال قدرت کند، نخواهیم امپراتوری بخوانیم باید یک کلمه تازه‌ای اختراع کنیم که کم و بیش دارای همان معنی و محتوا باشد. شکی نیست که با گذشت زمان و با پیشرفت علم و دانش و فن‌آوری مدرن شیوۀ اعمال نفوذ تغییر کرده است و در قرن بیست و یکم الزاماً یک قدرت بین‌المللی نیازمند همان اسباب و وسائل اعمال نفوذ نیست که در گذشته مورد نیاز بوده است. ورود آمریکا را به صحنه بین‌المللی باید در آخرین سالهای قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم سراغ گرفت. پاره‌ای از تاریخ نگاران به سال 1900 و جنگ با اسپانیا بر سر جزیره کوبا، فیلیپین و غیره اشاره می‌کنند اما در واقع باید ورود آمریکا را به صحنه جهانی از جنگ بین‌الملل اول و شرکت پرزیدنت ویلسون در کنگره ورسا، به حساب آورد. پس از جنگ بین‌الملل دوم و پیروزی بر آلمان هیتلری بلافاصله جنگ سرد و مبارزه با کمونیسم شوروی شروع می‌شود و آمریکا رسماً در سراسر دنیا به بهانه رهبری به اصطلاح «جهان آزاد»، منطقه نفوذ و تسلط خود را گسترش می‌دهد. در تمام این مدت همین شهر زیبای واشنگتن) شهری که یک آرشیتکت فرانسوی به نام پییر شارل انفان به دستور جورج واشنگتن اولین رئیس جمهوری آمریکا آن را طراحی کرده(مرکز نظارت بر امور بین‌المللی بوده است. برخلاف دیگر پایتختهای بزرگ جهان، واشنگتن شهر عمده و اصلی آمریکا نیست بلکه از نقطه نظر جمعیت در مرحله دهم قرار دارد و جز چند سازمان بین‌المللی از قبیل بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول سایر ساختمانها، همگی دولتی هستند. کاخ سفید و عمارت کنگره در دو سوی خیابان معروف پنسیلوانیا بر شهر مسلطند و ساحل زیبای رودخانه پوتوماک چند هفته دیگر با شکوفه‌های گیلاس بر جلال و عظمت شهر خواهد افزود. 
پرسیدیم چگونه است که شهری همانند رم، لندن یا هم اکنون واشنگتن می‌تواند برای مدتی از چنین قدرت و نفوذی برخوردار شود؟ سوای رویدادهای تاریخی، مردم این کشورها نیز در این ماموریت نقش اساسی را ایفا می‌کنند. اما زمانی که انسان به آمریکا می‌آید و از نزدیک مردم آمریکا را مشاهده می‌کند، باز هم بر تعجبش افزوده می‌شود چون هم اکنون با آنکه این کشور در دو جنگ دوردست درگیر است و جز آن در دهها گوشه دیگر دنیا نیز به نوعی سرگرم است، مردم آمریکا ظاهراً جز به مسائل زندگی جاری خود و آنچه مستقیماً با آن در ارتباط است به سایر مسائل علاقه چندانی نشان نمی‌دهند. رسانه‌های خبری اکثر وقت خود را صرف رویدادهای محلی می‌کنند و حتی مسائل پراهمیت ملی نظیر بحران اقتصادی، بیکاری و بحث و جدل بر سر تصویب قانون بیمه همگانی کمتر در آن جلب توجه می‌کند. مسأله تروریسم و فاجعه 11 سپتامبر 2001 و تخریب دو برج نیویورک را باید به عنوان استثناء در این عالم بی‌خبری و بی‌اعتنائی به شمار آورد. آن حادثه و جان باختن بیش از سه هزار انسان بی‌گناه آثار عمیق خود را بر خاطره همگانی توده‌های آمریکائی حک کرده است. همانقدر که تقریباً نیمی از مردم کوچه و خیابان که واجد شرایط رأی دادن هستند، هر دو سال یا چهار سال به پای صندوقهای رأی می‌روند بقیه سیستم مانند هواپیمائی که با خلبان اتوماتیک هدایت می‌شود همچنان به کار عادی و جاری خود ادامه می‌دهند. رئیس جمهور، نمایندگان سنا و کنگره و پنجاه فرماندار ایالتی به ظاهر همه کشور را اداره می‌کنند؛ اما ستونهای استوار حکومت را باید در مراکز دیگری جستجو کرد. رهبران سیاسی و نظامی، مدیران بخش خصوصی و دانشمندان طراز اول همگی در بیش از سه هزار دانشکده و دانشگاه در سراسر کشور پرورش می‌یابند و تحقیقات علمی و فن‌آوری در صدها مؤسسه دولتی و بخش خصوصی، این کشور را در صف اول پیشرفته‌ترین تحقیقات، آزمایشها و اکتشافهای علمی و پزشکی به پیش می‌راند. اگر امپراتوری روم با جهانگشایی پابرجا ماند و امپراتوری انگلستان با قدرت نظامی و سیاست استعماری ریشه گرفت، قدرت و نفوذ آمریکا که از این شهر هدایت می‌شود، پدیده تازه‌ای است که تنها به وسائل سنتی قدرت وابسته نیست بلکه با برخورداری از یک اقتصاد آزاد توانسته است بخش خصوصی را در تأمین اهداف ملی تجهیز کند. این تکنولوژی رسانه‌ای که هر آن بر سرعت پیشرفتش افزوده می‌شود زیر فرمان ساکنان شهر واشنگتن اداره نمی‌شود. بزرگترین تولیدکنندگان فن‌آوری نوین همانند شرکت گوگل و یا مایکروسافت مانند هر شرکت خصوصی دیگری در پی تولید درآمد و سود برای صاحبان سهام خود هستند اما در عمل به بزرگترین منابع قدرت نفوذ آمریکا در جهان تبدیل شده‌اند. دو قرن پیش یک متفکر فرانسوی به نام الکسی دوتوکویل به آمریکا سفر کرد و در پایان سفرش کتابی در مورد سیستم‌ حکومتی این کشور نوشت که حتی امروز هم برای شناخت آمریکا مراجعه به آن ضروری است. او نبوغ سیستم سیاسی این کشور را در آزادسازی نیروهای خلاق و استعدادهای خداداد بشری دانست. در حالی که بشریت در سراسر گیتی تابع نوعی تحکّم از بالا توسط حکومت یا مذهب قرار داشت، در این گوشه جهان معجزه‌ای غیرمذهبی به وقوع پیوسته و برای اولین بار در تاریخ، انسانهای آزاد توانسته بودند حکومت را محدود کنند و نه برعکس. امروزه اگر توکویل به آمریکا باز می‌گشت و از این شهر پوشیده از برف دیدن می‌کرد شواهد زنده پیش‌بینی‌های خود را به چشم می‌دید. چرا تجربه آزادزیستی و آزاداندیشی در دیگر کشورها به شیوه آنچه در آمریکا روی داد، تکرار نشده است؟ آیا شرایط تاریخی، اقتصادی و سیاسی آمریکا در آن زمان از آن چنان ویژگی نادری برخوردار بود که امکان تکرار آن تجربه را غیرممکن می‌ساخت و یا عوامل و موانع دیگری مانع شیوع و توسعه این تجربه در دیگر نقاط جهان شده است؟ آنچه حتی بیشتر از طرح این پرسش ضرورت دارد پاره‌ای از حوادث تاریخی در دیگر کشورهاست که نشان می‌دهد تجربه آمریکا نیازمند زمان کافی بود تا با توسعه و تکوین خود بتواند از صافی بحث و انتقاد و نخبگان گذشته، در سطوح وسیع و در میان توده‌های مردم در دیگر کشورها جلب توجه کند و احتمالاً این تجربه هم اکنون مراحل ابتدائی خود را می‌پیماید. پرسش دیگری که در این ارتباط مطرح می‌شود تأثیر دو حادثه دیگر تاریخی قرن بیستم در ایجاد عوامل تأیید و تحکیم تجربه آمریکاست. آنهائی که به آمریکا مهاجرت کردند و جمهوری نوین را بنا نهادند دقیقاً می‌دانستند از چه می‌گریزند و خواستار چگونه جامعه‌ای در سرزمین آمریکا هستند. آنچه آنها را از اروپای اسیر و متحجر قرون وسطی رهسپار سرزمینی نو و پر از امید می‌کرد فرار از استبداد حکومتی، تحکّم مذهبی و فقر و تنگدستی بود. آنها از رابطه به هم تنیده و تنگاتنگ این سه آفت به خوبی آگاه بودند. توماس پاین که بانفوذترین سخنگوی انقلاب آمریکا بود به زبانی ساده و با شیوه‌ای بسیار تاثیرپذیر علیه استبداد دینی و حکومتی تبلیغ می‌کرد. در سطوح بالاتر، فلاسفه و سیاستمدارانی همچنان بنجامین فرانکلین و توماس جفرسون در نوشته‌های خود مبانی محدود کردن حکومت و دور داشتن مذهب را از حیطه عمومی و دولت به عنوان بنیادی‌ترین اصل قانون اساسی این کشور تثبیت کردند. به خاطر چیرگی بر فقر و رهاسازی قدرت ابداع و خلاقیت شهروندان و زندگانی در یک جامعه آزاد و مرفه، حکومت باید در خدمت مردم و تحت کنترل شهروندان باشد و حفظ حرمت مذهب به پیروان و شهروندان واگذار شود. امروز در هیچ کشوری همانند آمریکا مردم از آزادی مذهب برخوردار نیستند و مذاهب گوناگون در کنار یکدیگر از موفقیت و رونق بی‌سابقه‌ای برخوردارند اما هرگز با حکومت آلوده نشده‌اند. 
یکصد و چهل سال پس از آغاز تجربه موفق آمریکا، در پیامد یک انقلاب خونین در روسیه استبداد حکومتی به نام کمونیسم بر جامعه غالب شد و برای سه ربع قرن مردم روسیه و اروپا را تحت اسارت و بندگی قرار داد. و دهها میلیون انسان بیگناه فدای این تجربه مرگبار شدند و تازه امروز آن کشور یک بار دیگر در مسیر مردمسالاری آغاز به حرکت کرده است. آیا این دور باطل تاریخی با چنین هزینه سنگینی اجتناب ناپذیر بود؟ 
در ایران پس از دو قرن گذشت از تجربه آمریکا با انقلاب شوم 57 حکومت دینی را بر مردم تحمیل کردند و یکبار دیگر باز هم به هزینه صدها هزار قربانی انقلاب، جنگ و استبداد آنچه را که دیگران قرنها پیش آموخته بودند مورد آزمایش قرار دادند. با شکست فاحش حکومت دینی در ایران و استبداد حکومتی در شوروی سابق، اگر تجربه آمریکا نیازمند مهر تائید تاریخ بود، امروز این نتیجه حاصل شده است. هیچ سیستم حکومتی در هیچ کجای دنیا قابل بازتولید نیست اما از تجارب دیگران می‌توان آموخت و از تکرار اشتباهات اجتناب کرد. 
شنبه 15 اسفند 2568
Share/Bookmark